زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
گردشـــی در کوچــه باغ راز کن
*****
هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد بینی خود را شکسـت.
![[تصویر: o2zpwxkwgfzbtcs0244.gif]](http://www.pic.tooptarinha.com/images/o2zpwxkwgfzbtcs0244.gif)
|
داستان خوان داستان آموزنده و مطالب جالب (بخوانیم و بیاندیشیم).جک،سرگرمی،اس ام اس،طنز
|
|||||||||||||
|
ایمیل جهت ارتباط با ما:mailweb90@yahoo.com نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
توسط مدیریت وبلاگ
زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن ![]() نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم مهر 1390
توسط مدیریت وبلاگ
آرام باش توکل کن تفکر کن سپس آستینها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده است نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391
توسط مدیریت وبلاگ
امـان از دسـت این ایـرانیها
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391
توسط مدیریت وبلاگ
آیا خدا وجود دارد؟
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند و وقتی به موضوع خدا رسید، آرایشگر گفت : “من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد”. مشتری پرسید: “چرا باور نمیکنی؟” آرایشگر جواب داد: “کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد، به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت. نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.” مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: “میدانی چیست! به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند!”
مشتری با اعتراض گفت:” نه. آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که بیرون است. با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد.” آرایشگر: “نه بابا! آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.” مشتری تائید کرد: “دقیقاً نکته همین است، خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند، برای همین است که این همه درد و رنج در دنبا وجود دارد!” نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم اسفند 1390
توسط مدیریت وبلاگ
کریم خان زند و مرد درویش درویشی تهیدست از كنار باغ كریم خان زند عبور میكرد. چشمش به شاه افتاد با دست اشارهای به او کرد. كریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند. كریم خان گفت: این اشارههای تو برای چه بود؟ درویش گفت: نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم. آن كریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟ كریم خان در حال كشیدن قلیان بود؛ گفت چه میخواهی؟ درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است. چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان كسی نبود جز شخصی كه میخواست نزد كریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. پس جیب درویش پر از سكه كرد و قلیان نزد كریم خان برد. روزگاری سپری شد. درویش جهت تشكر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد. با دست اشارههایی به كریم خان زند كرد و گفت: نه من كریمم نه تو. كریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول كرد و قلیان تو هم سر جایش هست. نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم اسفند 1390
توسط مدیریت وبلاگ
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ... یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای! یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت! یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد! یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!! یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت! یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد! یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند! یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است! یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهایت رو بشکنی!!! سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...! نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390
توسط مدیریت وبلاگ
زنـدگی خـروسی
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
توسط مدیریت وبلاگ
نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
توسط مدیریت وبلاگ
مـلا و شـراب فـروش !
نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
توسط مدیریت وبلاگ
نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
توسط مدیریت وبلاگ
نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
توسط مدیریت وبلاگ
نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
توسط مدیریت وبلاگ
نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
توسط مدیریت وبلاگ
نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
توسط مدیریت وبلاگ
اين نوشته رو تقديم ميكنم به همه پدر و مادراي عزيز
آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن. وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن. وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!... به سلامتي همه مادراي دنيا... ---------------------------- پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند ! -------------------- شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان ... ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
توسط مدیریت وبلاگ
نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم بهمن 1390
توسط مدیریت وبلاگ
روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند . در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ » پسر پاسخ داد : « عالی بود پدر ! » پدر پرسید : « آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟» پسر پاسخ داد: « فکر می کنم !» پدر پرسید : « چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ » پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : « فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !» در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : « متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !» منبع:http://sayehmah.parsiblog.com نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم بهمن 1390
توسط مدیریت وبلاگ
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت . عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگیش ، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند ؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار ، کمی در هوا پرواز می کرد .
سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد . روزی پرنده باعظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید . او با شکوه تمام ، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد . عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید : « این کیست ؟» همسایه اش پاسخ داد : « این یک عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. » عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد . زیرا فکر می کرد یک مرغ است . منبع:http://sayehmah.parsiblog.com نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم بهمن 1390
توسط مدیریت وبلاگ
---------------------------- ----------------------------
---------------------------- ----------------------------
---------------------------- ---------------------------- ---------------------------- ----------------------------
---------------------------- ----------------------------
---------------------------- ----------------------------
---------------------------- ----------------------------
---------------------------- ----------------------------
---------------------------- ----------------------------
---------------------------- ----------------------------
---------------------------- ----------------------------
---------------------------- ----------------------------
---------------------------- ----------------------------
منبع:http://pichak.net/fun/sms-jok-persian/advice/ نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم بهمن 1390
توسط مدیریت وبلاگ
|
|||||||||||||